تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان 1 عاشقى بر من حرام است
دلتنگی
گاه سکوت یک دوست معجزه می کند و تو می آموزی که همیشه بودن در فریاد نیست

+ تاریخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 | ساعت0:47 قبل از ظهر | نویسنده محمد |


ب.ظ): تجربه نامي است كه انسان بر اعمال حماقت اميز خود مي نهد.( اسكار وايلد)

+ تاریخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 | ساعت11:26 قبل از ظهر | نویسنده محمد |


 

از  27/10/2009 كة expo شروع شدة بود وقت نكردة بودم بة وبم زياد سر بزنم

 

 ديروز صبح كة با دوستان راهى شارجة شدة بوديم تا وسايل رو برداريم

 

 چند تا عكس گرفتم با موبايلم ديدم مطلب جديد چيزى ندارم گفتم اين عكسها رو بگذارم

 

expo شارجة از تاريخ27/10/2009  تا  01/11/2009 بة مدت 5 روز ادامة داشت

 اين معرض هر سال 2 بار در شهر شارجة  1 بار در شهر العين ، 1 بار در شهر دبى

 و 1 بار هم تو پايتخت امارات شهر ابوظبى برپا ميشة

 

 چند هفتة پيش تاريخ 14/10/09 تا 19/10/09 تو شهر ابوظبى اين معرض برپا بود

 و ما هم شركت كردة بوديم

ولى از اونجا عكسى ندارم.

 

 كشورهاى زيادى تو اين معرض ها شركت ميكنند

 مثل ايتاليا ، برزيل ، عربستان ، بحرين ، هند، پاكستان ، چين ،لبنان،و...

 

 تو اين معرض ها فقط jewllery&watch عرض ميشة

 از تاريخ 04/11/09 معرض دبى شروع ميشة و ما هم شركت ميكنيم

 

اين معرض هم بة مدت 5 روز ادامة دارة اگة بتونم از معرض دبى هم عكس ميگيرم

 هميشة معرض دبى اخرين معرض سالة و معرض العين اولين

 

(يك معرض هم بعد معرض دبى در كشور بحرين برپا ميشة)

 

 این هم یک عکس از يك ماشين قديمى تو معرض

 

در اخر يك عكس هم از دوستان

 


+ تاریخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 | ساعت12:54 بعد از ظهر | نویسنده محمد |


 

 

 

 

ایرانی ایرانی بمان که در وصف ایران پر از وصف نتوان کرد وصف پس همان ایران بس

  هفتم آبان روز بزرگداشت كوروش بزرگ بر تمام ميهن پرستان ايراني خجسته باد.

 

 سفارش نامه كوروش بزرگ

زماني كه چشم از دنيا فرو بستم تن مرا موميايي نكنيد و درون تابوت نگذاريد

 و هر چه زودتر پيكر مرا به خاك بسپاريد تا بخش بخش تن من پاره‌اي از ايران شود.

 اي هم ميهن پارسي

بياييد نام كوروش بزرگ را به ميهن بازگردانيم  و روزش را گرامي بداريم.


+ تاریخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 | ساعت1:44 قبل از ظهر | نویسنده محمد |


 

 

 

 

مادرم وقتی تو غربت یاد یاران می کنم  

              عکس ماهت رو همیشه بوسه باران میکنم

 مادرم  اگه خدا خواست که به خدمتت بیام  

      جان فدای تو به رسم جان نثاران می کنم

    مادر صفاتو قربون 

  شوق نگاتو قربون

 وقتی صدام می کنی

 زنگ صداتو قربون

 کم نشه سایت از سرم

 الهی قربونت برم

 اونی که فدات می شه منم

 ای همه جان و تنم

 مگه ازت دل می کنم  

   کسی جای تو رو توقلب من نمیگیره هرگز ...مادر 

   ارادتمندی در وجود من نمیمیره هرگز ...مادر

ای شاه بیت ترانه عشق

    ای وجود تو بهانه عشق

  مادرم فکر نکن  حتی یه لحظه از تو غافلم 

       توئی گل سرسبد باغ و گلستان دلم

  مادرم اینو بدون توئی تو دنیا عزیزترین کَسم

  دلم می خواد همش بگم دوست دارم..

مادر با هر نفسم  


+ تاریخ چهارشنبه ششم آبان 1388 | ساعت0:44 قبل از ظهر | نویسنده محمد |


 

ایرانیان ، سربازانی ، تحت عنوان سپاهیان جاویدان (ده هزار

جاودانان) داشتند

 که تنها سلاح آنها نیزه بوده و سپر نداشتند و قدرت آنها به حدی بوده

 

که فقط یکی از آنها قادر بوده با بیش از 30 تن از سپاهیان دشمن بجنگد

 

 و آنها را هم شکست دهد.

 

 و همچنين هميشه در كنار اين ده هزار نفر ، ده هزار نيروى ديگر هم بود

 

كه در واقع پشتيبان اين ده هزار نفر بودند

 

و در صورت زخمى شدن يا كشته شدن سپاهيان ،

 

به همان تعداد زخمى شده يا كشته شده ، سرباز تازه نفس

 

 (با همان ويژگى‌ها) جايگزين مى‌شده اند.

 

جالب تر این که ، این سربازان علاوه بر قدرت ، لیاقت ، تجربه ،

 

قدرت ، وفادارى و... 

 

باید از چهره زیبایی هم برخوردار مى‌بودند.


+ تاریخ یکشنبه سوم آبان 1388 | ساعت0:22 قبل از ظهر | نویسنده محمد |


این روزها از دست آدمها دلم تنگ است

 

 از دست آدمهای این دنیا دلم تنگ است

 

با من نسیم نرم ساحل گفت : دریا باش دریا شدم .

 

 باور کنید اما دلم تنگ است

 

گفتند با من آن طرف تر هر چه می خواهی آنجا چه می خواهد دلم اینجا

تنگ است

 

 البته این را خوب میدانم که در تقسیم شادی ها فردا قراری هست .

 

 من حالا دلم تنگ است


+ تاریخ شنبه دوم آبان 1388 | ساعت11:11 قبل از ظهر | نویسنده محمد |


 

 

 

گاهی تنها راه درمان روانهای پریشان ، فراموشی است.


+ تاریخ شنبه دوم آبان 1388 | ساعت11:6 قبل از ظهر | نویسنده محمد |


     

 

 

 ارزش تو به ادب توست،پس آنرا با بردباری آراسته کن.


+ تاریخ شنبه دوم آبان 1388 | ساعت2:58 قبل از ظهر | نویسنده محمد |


ما تنها تر از انیم که بر شانه کسی اشک بریزیم

 

 و بی پناه تر از انکه بخندیم و خوش باشیم

 

 تقدیر ما سختی است

 

 سرنوشتمان طعنه و کنایه

 

 

 و یگانه ارزوی دیرینمان ارامش که نداریم .... که نیست


+ تاریخ جمعه یکم آبان 1388 | ساعت8:0 بعد از ظهر | نویسنده محمد |


 زنده ، این گونه به غم خفته ام در تابوت

 

 

         حرف ها دارم در دل می گزم لب به سکوت


+ تاریخ جمعه یکم آبان 1388 | ساعت1:33 قبل از ظهر | نویسنده محمد |


در من هزار حرف نگفته

 

          هزار درد نهفته 

 

 

                                   هزاران هزار دريا

 

 هر لحظه در تپيدن و طغيانند .


+ تاریخ جمعه یکم آبان 1388 | ساعت1:26 قبل از ظهر | نویسنده محمد |


 

 

چه امید بندم در این زندگانی که در نا امیدی سر آمد

 

جوانی .

 

سر آمد جوانی و ما را نیامد پیام وفایی از این زندگانی


+ تاریخ جمعه یکم آبان 1388 | ساعت1:12 قبل از ظهر | نویسنده محمد |


 

 

همچون شمع که در گریستن خویش ، قطره قطره می میرد

 

      ذوب می شوم و محو می شوم و پایان می گیرم


+ تاریخ جمعه یکم آبان 1388 | ساعت1:6 قبل از ظهر | نویسنده محمد |


 

 

تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد خنجر از دست رفیقان خوردن ،

 

 از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی ؟


+ تاریخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 | ساعت8:51 بعد از ظهر | نویسنده محمد |


 

 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

 

 

 که در این لحظه چه می کشم ؟

 

 

چه حالی دارم؟

 

 

چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب   خوب   خوب


+ تاریخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 | ساعت2:16 بعد از ظهر | نویسنده محمد |


سلام
 
 امروز بعد از يك مدت كوتاة تصميم گرفتم اپ كنم وبم رو
 
از اونجا كة بعضى از دوستان كنجكاو بودن كة بدونند اشوك معنيش چية تصميم گرفتم
 
 كمى دربارة اشوك بنويسم
 
 
اولين بارى كة اسم اشوك رو ديدم و برام جالب اومد
 
 روى بدنة يك bus بود
 
 وقتى كة از دوستام سوال كردم كة معنى اشوك چية در جوابم يكى از دوستان گفت :
 
 
يك اسم هندى
 
يك اسم هندى ؟
 
 بلة يك اسم هندى
 
 اين اسم خيلى برام جالب و قشنك بود بة همين خاطر تصميم گرفتم كة اين اسم رو بة عنوان اسم دوم
 
خودم قرار بدم
 
 ​ چند وقت قبل از يكى از دوستانم كة هندى هم هست معنى اشوك رو پرسيدم و اون كمى درباة اشوك
 
برام توضيح داد از اونجا كة اطلاعاتم كم بود از ويكى پديا كمك گرفتم
 
 
 
آشوکا شاه پیرامون دو سده و نیم پس از بودا، شاهی از دودمان موریا بنام آشوکا .
 
 
موریاها به احتمال زیاد از تبار سکاهای ایرانی تبار بودند که از شمال به هند درآمدند.
 
 
آشوکای بزرگ از سال ۲۷۳ تا ۲۳۲ پیش از زایش مسیح فرمانروایی کرد.
 
 وی پسر بیندوساره از شاهان موریایی بود و بر بیشتر شبه قاره هندوستان از بخش‌هایی از افغانستان
 
امروزی گرفته تا میسوره در دوردست‌های بنگال و تا جنوب گوآی کنونی فرمان راند.
 
 
 نام آشوکا از دو بخش «آ» و «شوکا» درست شده که در سانسکریت به معنای بی
 
اندوه‌است. آشوکا
 
آشوکا در جوانی خویی خشن داشت و به آشوکای درنده معروف بود اما پس از آن خوی وی بركشت.
 
آشوکا تحت تأثیر سنگ نوشته‌های شاهنشاهان هخامنشی ایران و با الهام از آنها دستور می‌داد
 
 
 تا فرمانهایش را بر سنگها و ستونها و درون غارها بنگارند.
 
 
سنگنوشته‌ها، ستون نوشته‌ها و غارنوشته‌های وی در بیش از سی جایگاه در هند، نپال، پاکستان و
 
افغانستان برجای مانده‌است.
 
 
 
آشوکا کارگزاران خود را به دادگری فرمان داد و وارسانی نیز بر آنها گمارد و تا حد امکان بر آزاد
 
 ساختن
 
زندانیان فرمان می‌داد.
 
 
وی کشتار جانوران را نیز محدود ساخت و برای مردم و نیز جانوران بیمارستان ساخت.
 
 
برای خانواده خویش رسم ویژه‌ای در پیوند با صدقه دادن و برآوردن نیازهای نیازمندان بنیاد نهاد. ارج و
 
احترام به همه دینها را بایسته شمرد و به دیدار مردم دینهای دیگر میشتافت. وی فرمان داد تا گیاهان و
 
میوه‌های دارویی را گرد آورده در سراسر هند بکارند، در راهها باغهای انجیر هندی و انبه زار بسازند و در
 
هر ۱۸ میل برای آشامیدنی مردم چاه بزنند و نیز بر سر هر چاه آبشخوری بسازند.
 
 
 آشوکا مبلغان و مژده ورانی به ایران، سریلانکا، سوماترا و حتی یونان فرستاد.
 
 
 منابع بر پایهٔ داده‌هایی در پاشایی، ع.. هینه‌یانه، شاخه‌ای از آیین بودا. چاپ دوم، تهران: مؤسسهٔ نگاه معاصر، ۱۳۸۰ خورشیدی، شابک: ‎۹-۳-۹۳۵۷۹-۹۶۴‏.

+ تاریخ جمعه هفدهم مهر 1388 | ساعت3:9 قبل از ظهر | نویسنده محمد |



+ تاریخ یکشنبه پنجم مهر 1388 | ساعت3:12 بعد از ظهر | نویسنده محمد |


 

 

(نماد فروهر)

 

 

 نیاکان ما از چند هزار سال پیش دریافته بودند که هر انسان زنده از تن، جان، روان،

 

 وجدان و فروهر(Fravahr) سرشته شده که ...

 

 


ادامــه مطلــب

+ تاریخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 | ساعت3:40 بعد از ظهر | نویسنده محمد |


 

 دي ماه، در ايران کهن، چهار جشن را در بر داشت :

نخستين روز ماه دي - که موضوع اين جستار است - و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست وسوم، سه روزي که نام ماه و نام روز يکي بود. 

 امروز، از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا، را جشن مي گيرند.

 

ادامة مطلب ...

 

 


ادامــه مطلــب

+ تاریخ شنبه چهاردهم شهریور 1388 | ساعت5:15 بعد از ظهر | نویسنده محمد |


 

 

​سرآغاز جشن نوروز، روز نخست ماه فروردین (روز اورمزد) است و چون بر خلاف سایر جشن‌ها برابری نام

ماه و روز را به دوش نمی‌کشد، بر سایر جشن‌های ایران باستان در ايران به طور اعم و كرمان به طور

اخص برتری دارد. جشن نوروز از لحظه اعتدال بهاری آغاز می‌شود. 

 ادامة مطلب...

 

 


ادامــه مطلــب

+ تاریخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 | ساعت3:42 بعد از ظهر | نویسنده محمد |


دوستان هركسي كة دلش مي خواد. تو اين وب بنويسة لطفا بهم خبر بدة تا بهش رمز عبور رو بدم تا هر چي دلش مي خواد بنويسة با اسم خودش

+ تاریخ دوشنبه نهم شهریور 1388 | ساعت11:50 بعد از ظهر | نویسنده محمد |


دلم مثل دلت خونة شقايق

 چشام درياى بارونة شقايق

 مث مردن مى مونة دل بريدن

 ولي دل بستن اسونة شقايق

 شقايق درد من يكي دوتا نيست

 اخة درد من از بيگانة ها نيست

كسي خشكيدة خون من رو دستاش

 كة حتي يك نفس از من جدا نيست

 شقايق اي شقايق ، گل هميشة عاشق

 شقايق اينجا من خيلي غريبم

اخة اينجا كسي عاشق نمي شة

 عزاي عشق غصة ش مثل كوهة

 دل ويرون من از جنس شيشة

 شقايق اخرين عاشق تو بودي

تو مردي و بس از تو عاشقي مرد

 تو را اخر سراب و عشق و حسرت

 تة گلخونة هاي بي كسي برد

 شقايق واي شقايق،گل هميشة عاشق

 دويدم ،دويدم ودويدم

بة شبهاي پر از قصة رسيديم

گرة زد سرنوشتامونو تقدير

ولي ما عاقبت از هم بريديم

شقايق جاي تو دشت خدا بود

 نة تو گلدون، نة توي قصة ها بود

حالا از تو فقط اين موندة باقي

 كة سالار تموم عاشقايي

 شقايق اي شقايق ،گل هميشة عاشق

شقايق واي شقايق،گل هميشة عاشق

 منبع:از ريشة تا هميشة (اردلان سرفراز)


+ تاریخ دوشنبه نهم شهریور 1388 | ساعت1:30 بعد از ظهر | نویسنده محمد |


 نیمه شب آواره و بی حس وحال 

      در سرم سودائی جانی بی زبان

             پرسه ای آغاز  کردیم  در  خیال

                       دل  به  یاد   آورد   ایام   وصال

                           ازجدائی یک دوسالی میگذشت

                                 یک دو سال ازعمر رفت و برنگشت

                                               دل  به  یاد  آورد  اول  بار  را

                                                        خاطرات   اولین   دیدار   را

                                                    آن  نظر  بازی  آن  اسرار  را

                                          آن دو چشم مست آهووار را

                           همچو رازی مبهم وسر بسته بود

                    چون من از تکرار او هم خسته بود   

                               امد هم آشیان شد با من او

                              همنشین و هم زبان شد با من او

                                           دامنش شد خوابگاه خستگی

                                                  این  چنین  آغاز شد دلبستگی

                                               وای ازآن شب زنده داری تاسحر

                                         وای از آن عمری که با او شدبه سر

                                    آمد و  در  خلوتم  دمساز   شد

                               گفتگو ها  بین  ما  آغاز شد

                                 گفتمش درعشق پابرجاست دل

                                      گر گشائی چشم دل زیباست دل

                                               دل ز عشق روی تو حیران شده

                                                  در پی عشق تو  سرگردان  شده

                                                         گفت: در عشق  وفا دارم   بدان

                                                            من تو را بس دوست میدارم بدان

                                                        شوق وصلت را به سر دارم بدان

                                                چون توئی مخمور , خمارم  بدان

                                         گفتم:عشقت به دل افزون شده

                             دل ز  جادوی  رخت  افزون  شده

                               جز تو هریادی به دل مدفون شده

                                         عالم  از  زیبائیت  مجنون  شده

                                             بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

                                                  طعم بوسه ازسرم بردعقل وهوش

                                                              دیده  جز  بر  روی  او  بینا  نبود

                                                                همچو  عشق من هیچ گل زیبانبود

                                                            روزگار , اما  وفا  با  ما  نداشت

                                                  طاقت خوشبختی ما  را  نداشت

                                            پیش پای عشق ماسنگی نهاد

                                 بی گمان از مرگ ما  پروا  نداشت

                         با من دیوانه پیمان ساده بست

                             ساده ام آن عهدوپیمان راشکست

                                         بی خبر  پیمان یاری را گسست

                                               این خبر  ناگاه پشتم  را  شکست

                                                           آن  کبوتر  عاقبت  از  بند رست

                                                رفت  و با  دلدار  دیگر  عهد  بست

                                      باکه گویم او که هم خون من است

                              خصم جان و تشنه خون من است

                      بخت بد باین وصل  او قسمت نشد

                          این گدا را مشمول آن رحمت نشد

                              عاشقان راخوش دلی تقدیرنیست

                                      با  چنین  تقدیر  بد  تدبیر  نیست

                                               از غمش با دود و دم  همدم  شدم 

                                                        باده نوش غصه ی  او  من  شدم

                                                  مست و مخمور و خراب ازغم شدم

                                               ذره  ذره  آب  گشتم , کم  شدم

                                   عشق من ازمن گذشتی خوشگذر

                               بعد از این حتی تو  اسمم را مبر

                     خاطرات ام  را  تو  بیرون  کن ز سر

                              دیشب از کف رفت  فردا  را  نگه

                                 آخر این  یک بار  از  من  بشنو  پند

                                              بر من  و  بر  روزگارم  دل  مبند

                                                عاشقی  را  دیر  فهمیدی  چه  زود

                                                           عشق دیرین گسسته تار و پود

                                              گر چه  آب  رفته  باز   آید   به   رود

                                         ماهی   بیچاره   اما   مرده  بود

                        بعد از این هم آشیانت هر که هست

              باش با  او  یاد  تو  ما را  بس است


+ تاریخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 | ساعت10:7 بعد از ظهر | نویسنده محمد |


پيمان نبايد شكست ؛ بس واي بر تو باد ؛ نة ننگ بر تو باد اينو بدون وقتي پيمان بستي ديگر هرگز نبايد شكست

 و اگر همةى ان زهر بود چون كة خوردي حق ساغر شكستن نداري ؛ نزد تو ياقوت بايد ياقوت باشد وگوهر ؛گوهر

 اين چيزي است كة بايد بياد داشتة باشي

 يعني قدر گوهر را نبايد بشكني ؛ در اين بازارها هر متاعي را نرخي بستة اند ؛ گر جيزي زياد گشت نبايد نرخ ديگري را شكست

 

ولي تو رفتي و دل ما رو شكستي

 

 رفتي و نوشتي كة از دوري من ملالي نيست

                                                                         

                                                      رفتي با يكي ديگة دوست شدي خيالي نيست

 

ية روزهم نوبت من ميشة كة برات نامة بدم

                                                                           

                                                     ببيني با يكي ديگة ام جاتم اصلا خالي نيست

 

عروسكي بودم برات كة تو بهم نفس دادي

                                                                           

                                                  دلمو يك روز خريدي فرداش اوردي بس دادی        

 

بگو برات چي بودم عروسك مغازة اي

                                                                          

                                                   كهنة شدم رفتي حالا دنبال عشق تازةاي ...

 

دلمو شكستي


+ تاریخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 | ساعت10:40 بعد از ظهر | نویسنده محمد |


                 ز یزدان بر او جاودانی درود               از او مانده این آریایی سرود​​​

                  

 

                 ​​​چو ایران نباشد تن من مباد            بدین بوم و بر زنده یک تن مباد   ​​


+ تاریخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 | ساعت2:57 بعد از ظهر | نویسنده محمد |


دلم تنگ است

                      دلم می سوزد از باغی که می سوزد نه عیاری٬ نه دیاری نه دستی از سر یاری

                                                   مرا اشفته می دارد

           چنین اشفته بازاری    

                     تمام عمر بستیم و شکستیم به جز بار پشیمانی نبستیم

                                     جوانی را سفر کردیم تامرگ

       نفهمیدیم به دنبال چه هستیم   

                            عجب اشفته بازاریست دنیا   عجب بیهوده تکراریست دنیا

                                                میان انچه باید باشدو نیست

                عجب فرسوده دیواریست دنیا   چه رنجی از محبت ها کشیدیم  

                              برهنه پا به تیغستان دویدیم

      نگاهی اشنا در این همه چشم       

                                ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم سبک بالان ساحل ها ندیدند  

                  به دوش خستگان باریست دنیا  

                                          مرا در موج حسرت ها رها کرد  

                         عجب یار وفاداریست دنیا    

    عجب خواب پریشانی ست دنیا عجب اشفته بازاریست دنیا

                                       عجب بیهوده تکراریست دنیا  

             میان انچه باید باشد و نیست              عجب فرسوده دیواریست دنی


+ تاریخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388 | ساعت3:42 بعد از ظهر | نویسنده محمد |


كاش

كاش دريا كمي با مرداب مهربانتر بود و با هر موجي كة بة سوي ساحل روانة مي كرد ان قدر ركود و

مردگي مرداب را بة رخش نميكشيد.

 

كاش باران گوشة چشمي هم بة كوير داشت و با نم نمش شرارةاي از اتش وجود سوزان كوير را خاموش مي كرد.

 

 كاش گل سرخ مغرور نبود و محبتش را سر خاب گونة هاي رنك بريدة ياس مى كرد.

 

 كاش قاصدك در ان سوي قفس ، ميهمان لحظة هاي تنهايي يك قناري مي شد.

 

 كاش شاعران بة جاي بلبلان خوش اواز ؛ يادي هم از ان كلاغ پيري مي كردند كة بر روي شاخة خشكيدة

درختان بة همنوايي بة پاييز پرداختة بود و با قار قارش بة تنهايي هاي پاييز پاسخ مي گفت.


+ تاریخ سه شنبه سوم شهریور 1388 | ساعت9:26 بعد از ظهر | نویسنده محمد |


گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند...

شب سلیس است و یکدست و باز...

شمعدانی ها...

 و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند...

پلکان جلو ساختمان...

در فانوس به دست و در اسراف نسیم...

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را...

چشم تو زینت تاریکی نیست...

 پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا...

و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد...

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو...

و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند...

 پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت...

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است


+ تاریخ سه شنبه سوم شهریور 1388 | ساعت11:14 قبل از ظهر | نویسنده محمد |


 


+ تاریخ چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 | ساعت11:39 بعد از ظهر | نویسنده محمد |